تبليغاتX
ئاسۆ
وب نوشت سروه رحمانی

سلام.

ديشب شروع به خوندن كتاب قصه هاي بهرنگ كردم . آقاي صمد بهرنگي سال 1347 فوت كرده  اند.چيز زيادي از ايشون نمي دونم ولي فكر كنم معلم بوده . كتاب قطور 500 صفحه ايشون آدم رو مي بره تو اعماق قصه . هرچند قصه هاي ايشون براي گروه سني ب و ج است ولي واقعا آدم دوست داره بشينه همه اش رو يك جا بخونه . داستان اولدوز و دوستش ياشار من رو تا ساعت 4 شب بيدار نگه داشت تا ماجراهاشون ر بخونم. اولدوز و ياشار با قلب پاكشون و با حرف هاي كه از ته قلبشون بيرون مي اومد تونستن يه عروسك رو به حرف بيارن. .

ديشب موقع خواب داشتم به ياشار و دوستش فكر مي كردم . واقعا اگه آدم براي دوستش خوب باشه  اون حتي حاضره جونش رو هم بده... . اولدوز چقدر سعي مي كرد كه زن باباش رو راضي كنه كه به حرف هاش گوش بده و اين كه آدم چه قدر ميتونه پست باشه .

به اين فكر مي كردم كه مردم  قديمي اين قدر ساده هستند كه همه چيز رو به  از ما بهتران يا همون اجنه ربط ميدن و اين كه دوتا بچه ي  10 ،11 ساله مي تونن با زيركيشون  آدم هاي يه روستا رو دست بندازن .

من مهر و عاطفه ي ياشار و اولدوز نسبت به هم ،تلاش هاي اونا براي نجات دادن يه بچه كلاغ ،درست كردن يه عروسك  براي  زنده كردنش رو هيچ وقت فراموش نمي كنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:39  توسط   | 

ساعت 5 صبحه و اول مهر . احساس مي كنم توي دلم رو خالي مي كنن . به 2 ساعت بعد فكر مي كنم ،يعني ميشه كه من دوست هاي تازه پيدا كنم؟؟

به زور خودم رو مجبور مي كنم كه بخوابم ولي... فايده اي نداره . سروه.. به فروزان فكر كن ،به الناز ،روز هايي خوبي كه باهم داشتيد . به اونا فكر كن .

ولي باز اين فكر ول كن نيست . نمي دونم كه چطور خوابم برد و بعد ... 45 دقيقه بعد از خواب بيدار شدم.

مي رم ،دست و صورتم رو مي شورم و مانتوي آبي رنگم رو مي پوشم . صبحانه ام رو كه خوردم دوباره كتاب هاي توي كيفم رو چك مي كنم.

زبان و رياضي . چون دوستشون دارم رو تو كيفم مي ذارم . كفش هام رو كه پوشيدم منتظر خواهرم مي مونم كه بياد.

 با باباو مامان خدا حافظي مي كنم و باهم راه مي افتيم.

استرسم  رو نمي تونم مهار كنم ،خدا يا خودت بهم كمك كن.

وارد مدرسه ميشم.يه مدرسه ي خيلي بزرگ كه روبه روش يه پاركه. يه پارچه ي سفيد رو در مدرسه آويزون كردن . وارد مدرسه كه ميشم پر از آدماي جديده. آدم هايي كه تو عمرم اونا رو نديدم. مي رم توي صف شلوغ سال اولا مي ايستم و ... .

دوره راهنمايي تموم شد.

به همين سادگي. حالا ديگه تابستونه .

زندگي همچنان داره راه خودش رو ميره   و ما هم مجبوريم راه اون رو ادامه بديم.

حالا كه به گذشته فكر مي كنم ،مي بينم كه چه لحظه هاي خوبي رو از دست دادم. حالا مي فهمم كه چه زندگي خوبي داشتم.

دلم براي همه ي دوستام تنگ شده و بعضي از معلم هام ،مخصوصا دبير رياضيم.

يه زن جوون ،يه كمي مغرور ،بي اندازه شوخ و ... تدريس عالي.

شايد اين خصوصيات با هم جور نياين ولي دبير من اينجوري بود .

خب هيچ وقت ورزش هاي سركلاسي ، حرف زدن هامون ،قهرهامون و هيچ چيزمون رو از ياد نمي برم.

امسال بهترين سال  زندگيم بود . از هر نظر . شايد مشكلاتي داشتم ،ولي به قول يكي از آشنا هامون زندگی با اتفاقات بدش زیباست. اگه اینطوری نبود که قدر اتفاقات خوب رو نمی دونستیم.

دلم براي سروه،ثنا و آزاده تنگ ميشه . دلم براي آب بازي هامون ،براي نشستن زير دروازه ي هندبال ،براي گريه كردن هامون ،براي اذيت كردن هامون ،براي شلوغي هامون. ما 4 نفر شلوغترين هاي كلاس بوديم و به قول بعضي ها آشوب گر. همه ي آتيش ها از سر ما بلند ميشد ،ولي باز عالي بود.

روز آخر همه دوربين آورده بودن و عكس گرفتيم.

يادش به خير.

پ.ن:امروز كارنامه گرفتم. بد نبود ولي به قول همون آشناي بالايي حفظ كردن يه نمره ي خوب سخت تر از به دست آوردنشه . ولي من يه صدم از اون معدل ترم اولم پايين بودم. نگه اش داشتم ولي خيلي خوب مواظبش نبودم.فردا آزمون نمونه دولتي دارم . برام دعا كنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:27  توسط   | 

*«....و خدايي كه در اين نزديكي ست.»

شاعر مورد علاقه ي من سهراب سپهريه .

كسي كه خودش در يه دنياي ديگه بود . كسي كه شعر هاش پر از پاكي و صداقته . پر از لطافت  و دوستي . شعر هاي سهراب رو نخونده بودم ،اولين بار اولين شعري كه ازش خوندم شعر آبش بود . سال اول راهنمايي . راستش رو بخوايد من اصلا از شعر و شاعري خوشم نمي اومد . از شعرش خيلي خوشم اومد. من تنها كسي بودم كه شعرش رو حفظ كردم . هيچ وقت چهره هاي متعجب دوست هام رو يادم نميره كه داشتن شاخ در مي آوردن .

ولي من عاشق اون شعر شدم. . چون يه جور پاكي توش بود .  همه ي شعر هاش اين جوري هستش . سهراب در اين دنياي شلوغ پلوغ زندگي نمي كرد . يه جاي ديگه بود . اون همه چيز رو با طبيعت مقايسه مي كرد . همه چيز رو :

«مادري دارم بهتر از برگ درخت ، دوستاني بهتر از آب روان و...»

اون خدا رو همه جا مي ديد حتي رو ي قانون گياه .

اون قبله اش رو به يه گل سرخ تشبيه كرد . اون با تپش پنجره ها وضو مي گرفت و...

سهراب همه چيز رو در خانه ي زيبايش مي ديد . همه چيز را .

سهراب ساده بود. خيلي ساده. و كم حرف . اين رو گلي امامي ،شاگردش ميگه: هميشه گوشه گير و درون گرا .

شايد يكي از دلايل علاقه ي مفرط من به سهراب ،اينه كه من هم دوست دارم گوشه گيري رو . من هم يه آدمي هستم عاشق تنهايي .

او مي داند كه اگر سبزه اي را بكند ،مي ميرد .

سهراب شايد نسبش به گياهي در هند ،به سفالينه اي در سيلك مي رسيد .

و اما...

«آه در ايثار سطح ها چه شكوهي است!

آه اي سرطان شريف عزلت . سطح سهراب ارزاني تو شد»

 

*: قسمت هايي كه داخل گيومه هستند ،از شعر هاي سهراب هستند.

پ.ن: شعر آخر يكي از شعر هاي سهراب است با مي تغيير كه درستش اينه:

«آه در ايثار سطح ها چه شكوهي است!

آه اي سرطان شريف عزلت ،سطح من ارزاني تو باد.»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 18:55  توسط   |